![]() |
![]() |
|
| هر چی دلم بخواد |
|
به دور از این همه تزویر و ظلم و انکار
خلوت کرده ام به امید دیدار تنهایی گزیده ام در این زمانه ظالم زمانه قهر است با محبت زمانه قهر است با دلی که ریا نکند زمانه قهر است با دلی که عشق بورزد بسوزد بشکند و بتپد زمانه قهر است با اشک های عاشقانه با دلهای لطیف که دل بسته به دیدار رفیق دلهایی که فدا می شوند هر شب تا بشوند صدای قدمهایش را صدای قدمهای مردی که به ما قول داده است می آید می آید و زمانه را با محبت آشتی می دهد می آید و رسم زمانه را عوض می کند می آید. ای آسمان ها گریه کنید ای جهانیان ناله کنید خواهد آمد. روزی این پیرظالم خواهد مرد و گوهر محبت از آسمان بر زمین خواهد بارید
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم تیر 1387ساعت 20:21 توسط یه منتظر |
|
|
پشت پنجره نشسته ام زانوی غم بغل کرده ام آسمان بارانی شده باران نیست اشک دل من است آسمان به نیابت از من می ریزد اشک من ناپاک و نالایق بودم به اشک اشک پاک و من پست و خوار من لیاقت اشک ندارم پيش آسمان گفتم درد دلم را به آسمان گفتم كه من لايق اين حسرت نيستم من لايق انتظار نيستم لايق نيستم كه هر چه گويم عبث است التماسم بر باد است آسمان تو لايق اين انتظاري من صبوري نكردم در انتظار شايد كه لايق باشد اشك هاي آسمان لايق التماس باشد لايق ديدار تو باشد نصيب ما نشد ديدار دوست كاش نصيب آسمان شود ديدار دوست او بيند و مژده آورد بر ما رين غم برهان ما را زين غم و حسرت زين فراق و ظلم برهان ما را آسمان ببار چه زيباست صداي گريه هايت هواي بارانيت زيباست گويي الماس ز چشمانت مي ريزد شايد خدا بشنود صداي گريه تو را گريه هاي ما دروغين بود آسمان گريه كن كه صداقت ز چشمان تو مي بارد كه عشق با اشكهاي تو احسان مي شود بر ما گريه كن شايد خدا به خاطر اشك هاي تو بخشد گناه ما را بخشد اين گناه را كه صبوري نكرديم در انتظار خدايا اين آسمان است كه التماس مي كند من لايق التماس نيستم تو مي داني پاك است اشكهاي آسمان گريه كن آسمان گريه كن شايد كه روزي دستي زند بر شانه ي تو كه آمدم آمدم گريه بس است آمدم آمدم گوهر محبت آورده ام گريه غم بس است آمدم نوبت گريه ي وصال است آمدم نوبت عشق و خوشي است ظلم را مي كشم آمدم گريه بس است * * * آسمان گريه كن گريه كن شايد كه روزي دستي زند بر شانه ي تو كه آمدم آسمان گريه كن شايد به احترام اشك تو بيايد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 12:27 توسط یه منتظر |
|
|
افسوس که در چشم تو خار شدم هم خار هم خوار شدم روزگاری گل روی تو بودم حالا چه شد یک باره خار شدم گل بودم لایق باغ بودم حالا چه شد لایق صحرا شدم ؟ همنشین بلبل و درخت بودم یکباره همنشین کرکسان شدم روزگاری تشنه هم دیگر بودیم شبها ماه و ستاره هم دیگر بودیم حالا چه شد ز من سیراب شدی؟ حاجتت رفع شد بی نیاز شدی؟ امروز که من تشنه توام تو نیستی رفتی ز ما یاد نکردی من به دنبال چشمانت روز و شب را زیر ورو کردم خود را در چادر زمان پنهان کرده ای دور از چشم من در ناز خفته ای با خود نگفتی من ز عطشت می میرم؟ تکرار کن روزگار وصال را روزگار گل وبلبل را محتاج طنین صدایت هستم محتاج نوای طرب انگیز و نابت هستم به تاب چو آفتاب لحظه ای بر من هدیه کن شوق زندگی را بر من |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 12:3 توسط یه منتظر |
|
|
خواستم با من هم صدا شوي
فرياد بزني عاشقانه هم نوا شوي خواستم سكوتم را بري و به آواز دعوتم كني زين سكوت مرگبار رهايم كني افسوس تو همزاد سكوت بودي با من هم صدا نشدي و من در سكوت درمانده شدم شب ها بي صدا من گريستم بي صدا براي تو من گريستم و تو هيچ نفهميدي هرگز نفهميدي چه بي صدا و عاشقانه مردم و تو با من هم نوا نشدي چنگي بودم خوش نوا ولي تو مرا ننواختي سيم هايم را نلرزاندي و من مردم جان باختم به سكوتي جان باخته ام كه ابدي بود مرا كشتي چه بي صدا افسوس و تو اي سكوت كه قاتل من بودي چه بي رحمانه مرا كشتي كاش مي نواختي و مرا به آهنگ مي آوردي كاش مي نواختي مي نواختي و من زنده مي شدم من مردم چه بي صدا و تو هرگز نفهميدي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 12:9 توسط یه منتظر |
|
|
تو با منی و من بی خبر ز خود تو آشنا و من دیده ام غریب با خود سالهاست می پرورانی مرا سالهاست منتظر لبخندم هستی و من سالهاست که تو را نشناخته ام من سالهاست که در وصف تو در مانده ام عاجز سوی خدای خود پناه آورده ام خدایا تو وصف کن که ناتوانم تو بگو که من بی زبانم ز وصف این مخلوق تو من در حیرت و عجزم چگونه وصفش کنم شبها را که من خواب واو بیدار من خواب او در فکر دنیای من در فکر فردا و فرداهای من من غافل ز دنیای خویش او عالم به دنیای من من پی بزهکاری او هر شب پی پاکی من می گردد گشتم میان واژه ها شاید یابم واژه ای لایقت واژه ای نبود لایقت ای مادر گشتم میان شعرها مقام تو ز شعرها والا گشتم میان باغها خداوند بنا کرده بهشت زیرپای شما بهشت زیر پای تو بود و من زیر رو کردم جهان وای بر دل غافل بهشت نزد ما بود ما چشم بستیم و محبت ز بیگانه خواستیم من چه گویم ز وصف مادر پندار ز پروانه خواهی وصف سیمرغ همین دان و بس که زیر پای او جنت خداست جهنم بالاتر ز سر ماست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 21:37 توسط یه منتظر |
|
|
می توان آرام آرام در ترنم یک صدا غرق شد در بحبوحه یک عشق آرمید می توان خاررا با نیت گل بویید در نبود گل با آن آرمید می توان به صحرا با دیده باغ نگریست می توان در اوج نیاز احساس آسایش کرد می توان می توان می توان در دیاری که محبت گل نایابیست با تکرارغریبانه این واژه زندگی کرد
من و انتظار وتکرار- حسرت- سوز و عکس یار همیشه باهم هستیم یک صدا یک نگاه و یک لبخند که خشکیده بر لبانت تنها یاد گاری من از توست دلخوش به یادت به صدایت که درگوشم زمزمه می شود تکرار تکرار و یک لفظ که گوشم در حسرت شنیدنش ماند که بگویی دوستت دارم من نشنیدم اما حس کردم احساست شبیه احساس من است چون لطافت نگاهت را دیدم که همچو پر قو مرا آرام آرام در خواب ابدی فرو می برد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 12:57 توسط یه منتظر |
|
|
ديگه من خسته شدم
من از اين روزا از اين شباي تاريک
و از اين غروب دلگير
ديگه من خسته شدم
ديگه دستا واسه من صميمي نيستن
من از اين چشا مي ترسم
تو وجودم يه چيزي شبيه احساس گناهه
تو گلوم يه بغض سنگين
تو نگام يه دنيا رازه
با کي من حرف بزنم
همه رفتن
برگ و پاييز
باد و بارون
حتي اون چلچله اي که بالشو بستمو خوب شد
توي سرماي زمستون
همه رفتن
همه انگار يادشون رفت که من اينجا چه غريبم
يادشون رفت غم غربت توي چشمام خونه کرده
آه غربت
توي خونه
تو همون کوچه که من بازي ميکردم
با بنفشه با سحر محبوبه پونه
حالا تنها تر از اون آينه ي قدي
توي اين اتاق تاريک
ميون اين همه حرفاي نگفته
من شکستم
حالا قلبم مثل يه آينه زلاله
توي چشمام آخرين نم نم يه ابر بهاره
مي دونم آرزوهام رنگ محاله
ولي باز پر ميکشم من
توي آسموني که ستاره داره
من دلم خدا رو داره
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 9:1 توسط یه منتظر |
|
|
تا تو مرا ترک نکرده بودی سرما نبود.زمستان معنا نداشت
همیشه بهار بود وبه کام ما.من لبریز از شوق بالیدن با هر نازت گویی که شعله ای تازه در درونم می افروختی افسوس تو رفتی .طبیعت درونم به خزان گرایید و آفتاب بهار برای همیشه غروب کرد شراره آتش مرا در آغوش کشید. خنده جای خود را به اشک داد شوق بالیدن رفت و انتظار مرگ تمام وجودم را فرا گرفت
ای گل آن روز که تو را در باغچه عمرم دیدم دستم را دراز کردم تا بچینمت ناگه ندایی آمد تو لایق این گل نیستی.آن لحظه آرزو کردم کاش می توانستم بچینمت و خارهایت دستانم را غرق خون می کرد. اکنون تو بالیدی و به آسمان رسیدی همنشین ماه و خورشید شدی من همچنان روی خاک همنشین جوانه ها هستم. حال که به آسمان رسیده ای فراموش نکن که هنوز هم ریشه ات در خاک است. یارب این نوگل خندان که سپردی به منش می سپارم به تو از چشم حسود چمنش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 20:40 توسط یه منتظر |
|
|
امشب تمام خويش را از غصه پرپر مي كنم گلدان زرد ياد را با تو معطر معطر مي كنم تو رفته اي و رفتنت اتفاق ساده ايست ناچار اين بار پرواز را باور مي كنم يك عهد بسته ام با خود وقتي بيايي هستيم به احترام قدمت من ناز كمتر مي كنم يك شب گر گفتي برو زدستت خسته ام من آن شب براي خلوتم فكري دگر مي كنم صحن نگاهت را روي اشتياقم باز كن من هم ضريح عشق را غرق كبوتر مي كنم شعريست باغ چشمان تو غرق سكوت و آرزو يك روز من اين شعر را از بر مي كنم گرچه شكستي دلم را چو غرورم آنقدر ديوانه ام كه با غمت سر مي كنم سمانه خدا پشت و پناه چشم هاي عاشقت با اشك و تكرار و دعا راه تو را تر مي كنم |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم تیر 1387ساعت 19:19 توسط یه منتظر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوستان عزيز از 13 مرداد تا 11 شهريورهمزمان با ماه شعبان
جشنواره شعر و تصوير با موضوع انتظار و محبت در اين وبلاگ برگزار خواهد شد در اين جشنواره 30شعر با موضوع انتظار و محبت به همراه تصوير در اين وبلاگ قرار داده خواهد شد از اين 30 شعر 19 شعر آن از قبل آماده شده است و 11 شعر بقيه به همراه تصاوير ان به عهده شما دوستان عزيز است از دوستان عزيز هركي شعر داره بياد وبلاگ و واسه ما اون شعر رو كامنت خصوصي بزاره زير شعر هم اسم شاعر اون رو بنويسه به اميد طلوع آفتاب حق |
| نویسندگان |
|
یه منتظر سارا |
|
RSS
|