![]() |
![]() |
|
| هر چی دلم بخواد |
|
تقصیر من نیست تقصیر تو نیست تقصیر زمانه است که ما محکوم شدیم جرم ما دوست داشتن است جرم ما این بود که عاشق بودیم تو خود را به خاطر بی لیاقتی من فدا کردی و من هیچ نفهمیدم و تنها عذر خواستم تو بد شدی.تو مردی برای من و من به خاطر زمانه تو را کشتم زمانه مقصر بود تقصیر من یا تو نیست زمانه محکوم است جرم زمانه است که پاکی ما را نمی بیند و ما را محکوم می کند که دور از هم باشیم و تو به خاطر زمانه دروغ می گویی من لایق تو نیستم ولی تو خود را به خاطر من فدا کردی و من شرمنده،شرمنده چشمان تو شدم شرمنده نگاهت شدم که چه زیبا سوختی و من هرگز نفهمیدم حتی شعله هایش را حتی گرمایش را هم احساس نکردم هرگز حتی دود این آتش را ندیدم هرگز حتی خاکسترش را هم جایی ندیدم تو عاشقانه سوختی و من ندیدم نخواستی به جرم عشق عتراف کنی و محکوم شدی و سوختی و من درماندم و دنیایی حسرت حال من محکوم هستم باید من محاکمه شوم باید زین گل برگ که تنها یادگاری مانده از وجود توست تو را خلق کنم بگذار تو را بسازم و خود را فدا کنم و تو را زنده کنم می خواهم به تو برسم می خواهم من بسوزم و تو راحت شوی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:48 توسط یه منتظر |
|
|
در طول راه عشق
صدایی نالنده می گفت: پریشان می کند تو را دیدارش او با طلوع خورشید از تو وداع می کند من با عشقت خفته ام در خاک بی خبر از غدر آینده ها به قلبم نگاهت می زد تیرها روحم زنده بود از وجود تو زندگی در جریان بود با عشق تو می رفت چشمم به دنبالت برو عشق نگهدارت دیر زمانیست که رفته ای غروب بر من سایه افکنده من زخم کاری ز تیر غم خورده ام با ریگ به روش مجنون یادت را روی لوحی می نویسم همه نشانه هایت را و کلام ماندگار عشق را
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم خرداد 1387ساعت 21:36 توسط یه منتظر |
|
|
زندگی چیز غریبیه! ساده و در عین حال غیر قابل پیش بینی . . . بعضی اوقات
به نظر میاد تحت کنترل آدمه ، گاهی از دستامون سر می خوره ، و گاهی اونقدر
تند پیش میره که نمی شه تصورشو کرد.
تازه گیها بد جوری با زندگی سازش پیدا کردم! و همینطور با آدما و محیط و ............. دیروز یه کاری کردمو یه حرفی زدم که دوستام هر کاری کردم باورشون نشد من راست بگم! یه آشنایی داریم تو دانشگاه ( از جنس ذکور !! ) که بیچاره خیلی آدم دلسوزیه منتها خیلی از خود راضیه و به شخصیت بقیه اصلا احترام نمی ذاره . . . من و دوستام هم هر وقت می بینیمش کلی حالمون بد میشه و حتی دوست نداریم بهش نیگاه کنیم !!! منتها به روش نمی آریم تا از کمکاش واسه درسا استفاده کنیم. دیروز یه لحظه فکر کردم چقدر دلسوزه و با تمام قیافه گرفتنای بچه ها (که مطمئنا متوجه میشه)، چقدر خوب برخورد میکنه . . . واسه همینم به دوستم گفتم:" من خیلی واسه این آدم احترام قائلم" و به شوخی گفتم که خیلی دوستش دارم! دیشب فکر کردم که چقدر عوض شدم و این عوض شدنو حس کردم که دوست دارم . . . خیلی هم بد نیست تو وجود بقیه بیشتر خوبیهاشونو ببینیم . . . اینجوری زندگی واسه خود آدمم راحت تر می شه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 14:8 توسط سارا |
|
|
هنوز به یاد دارم آن لحظه آخر را آن لحظه آکنده از اشک را من دستانت را سخت فشردم. گونه هایت را به سینه ام چسباندم. گفتم روحم زنده است با عشق تو. زندگی در جریان است از وجود تو.نرو تو گفتی:باید رفت که رفتن تقدیر ماست دستانم را رها کردی. صورتت را از سینه ام جدا کردی. من خون می گریستم .التماس کردم نرو تو فریاد زدی:باید رفت که رفتن تقدیر ماست روحم زنده است از عشق تو زندگی در جریان است از وجود تو می رود چشمم به دنبالت برو عشق نگهدارت دیر زمانیست که رفته ای. غروب بر من سایه افکنده. من در برهوت زندگی گم شده ام و تو را می جویم می دانم که تو را در قیامت خواهم دید آن روز یک سوال از تو خواهم پرسید به خاطر کدامین گناه مرا ترک کردی؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 9:43 توسط یه منتظر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دوستان عزيز از 13 مرداد تا 11 شهريورهمزمان با ماه شعبان
جشنواره شعر و تصوير با موضوع انتظار و محبت در اين وبلاگ برگزار خواهد شد در اين جشنواره 30شعر با موضوع انتظار و محبت به همراه تصوير در اين وبلاگ قرار داده خواهد شد از اين 30 شعر 19 شعر آن از قبل آماده شده است و 11 شعر بقيه به همراه تصاوير ان به عهده شما دوستان عزيز است از دوستان عزيز هركي شعر داره بياد وبلاگ و واسه ما اون شعر رو كامنت خصوصي بزاره زير شعر هم اسم شاعر اون رو بنويسه به اميد طلوع آفتاب حق |
| نویسندگان |
|
یه منتظر سارا |
|
RSS
|