![]() |
![]() |
|
| هر چی دلم بخواد |
|
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی. اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر. و گاه زمانی که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خداوارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و چه آسان، خدا و عشقت را درهم می کوبد تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.... جز او! شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای. اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است. خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند
بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 12:24 توسط عارف کاظمی |
|
|
من نمی خوام امتحانم کنی نمی خوام تو منو اونطورکه دوست داری بسازی میدونی چیه وقتی
یکی امتحانم می کنه فکر می کنم بهم اعتماد نداره و می خواد با این کار بهم اعتماد کنه .احساس می کنم نتونستم به اون فرد صداقتم رو ثابت کنم.احساس می کنم داره با این کارش بهم توهین می کنه.بزار رک بهت بگم.وقتی یکی می خواد امتحانت کنه باید اون نمره ای رو بیاری که اون می خواد اصلا به اینکه تو خودت چی می خوای توجه نمی شه،یه جور اجبار که من اصلا باهاش حال نمی کنم.امتحانم نکن تا ببینی من لایق دوست داشتنم یا نه. همه ما آدما یه تصویرهایی رو از آدمهایی رو که هر روز باهاشون حرف می زنیم و دوستیم داریم بعضی ار این تصویرها خیلی زیبا هستن چه از نظر ظاهر و وقیافه و چه از نظر باطن و صفات ولی هیچوقت عین واقعیت نیستن هیچ کس نمی تونه عین اون چیزی باشه که ما تو ذهنمون ازش تصویر ساختیم حتی نمی شه این تصویر ذهتی رو عینا خلق کرد مگر اینکه تو خدا باشی که اینم امکان نداره این رو بدون اگه می خوای با امتحان تصویر ذهنی خودت رو بهم دیکته کنی بدون این زوره و یه اجباره من یا هیچ کس دیگه اون عین اون تصویر نمی شیم.یه نفرشاید بهترین باشه ولی ازتصویر ذهنی تو فاصله داشته باشه.شاید صادق ،عاشق،زیبا،مهربان و ساده و صمیمی باشه ولی چون با تصویر تو فرق داره تواون رو رد کنی این رد کردن درسته یه ضربه بزرگ برای اون هست ولی از ارزش اون پیش خدا چیزی کم نمی کنه.مگر اینکه این یه امتحان الهی باشه و خدا تو رو از طریق اون فرد امتحان کنه و این امتحانی هست که ما هر روز باهاش روبرو هستیم.بکوش تو امتحان خدا ۲۰ بیاری. من عاشق اینم که خدا امتحانم کنه چون اون وقت احساس می کنم خیلی دوستم داره و می خواد راه درست رو بهم نشون بده تنها خدا لایق اینه که ما رو امتحان کنه. بزار راحت بگم اگه امتحانم می کنی برا این امتحانم کن که راه درست رو نشونم بدی امتحانم کن تا من متوجه اشتباه و بدی های خودم بشم نه این که به دوست داشتن و عشق من پی ببری. امتحانم نکن بزار خودم بهت ثابت کنم چه احساسی نسبت به تو دارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 19:18 توسط عارف کاظمی |
|
|
خدایا هرگز بین من وقلم جدایی مینداز. هرگز قلم را از من نرنجان. در این دنیای بی همدم که ظلم عادت سینه ها ومحبت معجزه ناب است، تو کاری کن که پیوند من وقلم ابدی باشد من بی قلم زنده نیستم جز جسمی بی احساس چیز دیگری نیستم قلم مرا بسوزان بخروشان هر چه خواهی بکن که من تا اخرین نفس با تو هستم .جز تو و خدایم یار همدمی ندارم.
قلم تنها تو عادت کرده ای به این نوشته های پوچ من به این تنهایی همیشگی من می شنوم صدایت را که می گویی:منم همدمت پرده در راز دلت منم شعله ور کننده عشقت منم سوزآور زندگیت و من گویم : کاش یاران ما هم چون تو بودند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 11:43 توسط عارف کاظمی |
|
|
اسكندر –چنگيز-نادر اينك هزاره ي شماهاست هزاره اي كه در آن پر لطيف كبوتري گردن مي برد و از گلبرگ غنچه ها شبنم خون مي چكد برخيزيد و نباليد كه جهان را تسخير مرده ايد زبانم را بريده اند دهانم را دوخته اند شب ها كه ناگزير سرمه خواب بر چشم ها مي كشيم درياي سرخ روياي ماست اسكندر –چنگيز –نادر شمشيرهايتان مشهور بود هزاره ي آتش به خنده هاي پرفريبش مشهور است اسكندر دهان مادرت بوي خون مي داد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 22:24 توسط عارف کاظمی |
|
|
و زمانه دیگر آن گردون گذشته نیست
که هر جا بگردی گوهر محبت بینی به هر دری رو کردم مر ا شکستند مر ا به سوال کشیدند که چرا محبت می خواهی به هر کو که روان می شوم می گویند محبت سالهاست که رفته از اینجا رفته محبت سالهاست که مرده به هر که گویم محبت چیست گویند از دیگری بپرس من ندانم و کسی مرا پیش گلها می فرستد تا از آنها بوی محبت بگیرم ولی تا کی به بویی خوش دل بندم ؟ من نادانم که در سرای ظلمت دنبال چراغ محبت می گردم خدا روزگاری سرای ادم بهشت بود پیش تو بود محبت از تو می خواست و آدم به زمین سقوط کرد قدر خدا ندانست و من زاده ی آدم محکوم شدم که از مرداب محبت صید کنم یا که در شهر ظلم دنبال خرابه محبت بگردم خرابه محبت کجاست؟ ساکنش کیست ؟ مرا لایق محبت خواهد دانست مرا خواهد پذیرفت؟ کاش ساکن خرابه ی محبت زیر آوار نمرده باشد خدایا از هر که می پرسم مرا سوی او می فرستد او کیست ؟ ای او بیا مرا سیراب از محبت کن محبت جستجو می کنم تو را در رویاهایم محبت تمنا می کنم تو را از دوستانم محبت غروب کرده ای زین روزگار؟ ای عشق می شنوم تو را هرروز می بینم تو را چو روز افسوس تو فقط یک واژه ای نه بیشتر ای وفا چه زیبایی تو.ندیده است روزگار چون تو محال است تجربه کردن تو در این روزگار محال است رسیدن به تو فقط تکرار کن این واژه ها را تجسم کن در رویاهایت آرزو کن سینه ها ترک کنند عادت ظلم را آرزو کن فاصله ها بمیرند آرزو کن سریال تنهایی دست ها تمام شود آرزو کن آفتاب وصال طلوع کند آرزو کن خدا به دادمان برسد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 10:17 توسط عارف کاظمی |
|
|
تا به کی به امید دیدارت ای منجی با غم نشینم به کنجی؟
از غمت ز شادی پیوند گسستم سیل اشک را هر آن ز دیده روان می کنم از فراقت شکوه ها می کنم من التماس می کنم به وصال منجی ندانم که من لایق نیستم به منجی منجی من موعود من تنها امید حیات من همه شب زنم نوای غم که شاید بشنوم مژده وصال مژده وصالت را شاید که بشنوم مردی زنزول کرده آسمانی قدم نهاده بر زمین محبت هدیه آورده بر زمین ظلم را ز ریشه بر کنده بذر محبت را به سینه ها عطا کرده رویایی است بس شیرین دیدار تو من لایق نیستم به رویای تو من آنم که سوزم در حسرت من آنم که خاکستر شوم ز دوریت شب ها ز فراقت سوزم خورشید درونم سوزان است روزها در آتش فراق تو می سوزد روزها خورشید آتش فراق توهست نشان سوختن من در فراق است منجی بیا که عالم در فراق است
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 11:59 توسط عارف کاظمی |
|
|
دوباره دلم هوای انتظار کرده است.
هوس منجی و رهایی را کرده است جهانیان مجبورم می کنند که انکار کنم او ندیده عاشق کرده مرا چه کنم؟ دنیا پی انکار تو من در اوج نیاز منتظر دیدار تو ز انتظارت سخن ها راندم ز فراقت بس شکوه ها کردم گه با قلم به شعر پناه بردم شعر درک نکرد نیازم را باید به خدا پناه برم زبان قاصر است ز وصف فراقت ز وصف زجر من در نبودت بدان هر روز بمیرم در این حسرت که شاید بینم لحظه ای رویت کی شاید نصیبم شود وصال رهایی از این رنج و انتظار بس حسرت کشیدم در این انتظار ز حسرت سوختم بر سر دار دارم کشند یا که صلیب کشند به زنجیرها ببندندو در بیابان رهایم کنند زین انتظار شیرین هرگز دست نمی کشم گر گیرند ز من یارم را آتش زنند همه دوستانم را به آتش سپارند همه تار و پودم را یا که تکه تکه کنند تمام وجودم را یک لحظه شک نمی کنم به وجودت یا به این انتظار شیرنت می دانم که شبی گرلایق باشم من بینم تو را گر صادق باشم من می دانم پشت این ظلم روزی خواهد شکست آفتاب محبت روزی طلوع خواهد کرد می دانم که گریه هایم که روان شده به درگاه خدایم بی جواب نخواهد ماند این اشک گر واقعا ریخته باشم ای ستاره محبت شبی گذر به کوی ما کن به این مانده در حسرت نظری کن شبها به انتظار نشسته ام شاید بشنوم که آمده است
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 9:17 توسط عارف کاظمی |
|
|
و من تشنه ی دیدارت منتظر شنیدن صدایت
بی قرار به انتظار نشسته ام بی قرار چشم به راه که شاید اقبال بر من رو کند شاید بشنوم صدای قدمهایت را شاید خدا ببیند اشکهای مرا که فدای یک لحظه دیدار تو می شوند که فدای صدای قدمهایت می شوند اگر ببینم لحظه ای تو را از شوق دیدار به آسمان پرواز خواهم کرد لحظه ای به تاب بر من زیر رو کن مرا سوی خود بخوان مرا رویاها ساخته ام برای دیدارت رویاها بس زیبا کاش لایق دیدارت بودم کاش لایق بودم لحظه منجی ام را در آغوش بکشم بگویم از حسرتهای دلم بگویم که خاکستر شدم از دوریت منجی من سالهاست که نوای آمدنت مرا مشتاق زندگی کرده کاش لایق بودم لحظه منجی ام را به آغوش می کشیدم داغ دلم را پیش او می گفتم منجی من موعود من بیا که جهان در حسرت توست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 16:52 توسط عارف کاظمی |
|
|
تو نمی توانی بفهمی چه می کشم در نبودت
سوال ها تمام نمی شود شب ها طولانی می شود آن فکرها آن غمها تو نمی فهمی ای بخشی از جوانی من تو معنای جوانی من ما چه ها که باهم نکردیم مثل یک کتاب قطور رمان رمانی که تو رفتی چاره ای برایم نماند نمی توانم راحت باشم روحم نابود می شود جانم آزار می بیند تو نمی دانی دیگر چه ها می کشم بی تو زندگی کردن برایم سخت است هر آن در یادم هستی تا ابد در دلم هستی بی تو نمی توانم که باشم بی تو زندگی عذاب است اکنون من نمی توانم زندگی کنم می دانی کدام حال تو را دوست دارم آن زمان را که تو مست می شوی و مرابه آغوش می کشی و می پرسی چقدر دوستم داری؟ وقتی تو رفتی ارزش دنیا هم رفت و زمان تمام شد تمام خیالاتم مردند سوالها در دلم ماند آن فکرها و غمها
بس سخن ها راندم ز عشقت بس رنجها کشیدم در فراقت بسی ز چشمانم دریاها ساخته ام زیر هجوم غم به یادت پناه بردم هزاران نامه التماس نگاشتم نی دانستم جواب نداری لیک هزار نامه التماس نگاشتم بی گناه محکوم به فراق شدم محکوم به حسرت و مرگ شدم باید اشک ها ریزم بی ثمر شاید که رها شوم زین حسرت شاید که لایق وصال شوم یا رب ز تو می پرسم لایق وصالم؟ یا لایق حسرت؟ لایقم که گوشه چشمی زین یار بینم ؟ یا که بسوزم در حسرت تا ابد یا رب لایق وصل دان و شادم کن گر لایق وصل نیستم زین غصه رهایم کن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:33 توسط عارف کاظمی |
|
|
به دور از این همه تزویر و ظلم و انکار
خلوت کرده ام به امید دیدار تنهایی گزیده ام در این زمانه ظالم زمانه قهر است با محبت زمانه قهر است با دلی که ریا نکند زمانه قهر است با دلی که عشق بورزد بسوزد بشکند و بتپد زمانه قهر است با اشک های عاشقانه با دلهای لطیف که دل بسته به دیدار رفیق دلهایی که فدا می شوند هر شب تا بشوند صدای قدمهایش را صدای قدمهای مردی که به ما قول داده است می آید می آید و زمانه را با محبت آشتی می دهد می آید و رسم زمانه را عوض می کند می آید. ای آسمان ها گریه کنید ای جهانیان ناله کنید خواهد آمد. روزی این پیرظالم خواهد مرد و گوهر محبت از آسمان بر زمین خواهد بارید
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم تیر 1387ساعت 20:21 توسط عارف کاظمی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
حسرت-انتظار-مبارزه-محبت جمع شدند و جهان را خلق کردند
ابلیس ناگه آمد وابلیسان را فرستاد.آنها حسرت را ابدی کردند و محبت را در جایی نامعلوم زندانی کردند.مبارزه را اجباری کردند و انتظار را سپردند به رویاهای ما .ما منتظر هسیتیم و حسرت می کشیم به امید روزی که حسرت تمام شود و مبارزه های ما به ثمر برسد و انتظار تمام شود منجی بیاید و محبت را آزاد کند.پس تا آن روز باید مبارزه کرد و هر که مبارزه نکند محکوم به لعنت است به امید دیدار حق |
| نویسندگان |
|
عارف کاظمی سارا |
|
RSS
|